این آخرین پستیه که مینویسم. فک میکنم یادداشتای روزانه باید چیزی بیش از این گزارشهای معمولی باشه. همیشه همینطوره. همیشه وقتی به گذشته نگاه میکنی دنبال چیزی برای تغییر می گردی.
از وب نویسی و خیلی چیزای دیگه خسته م. زندگی همینه دیگه!
من دارم زندگی می کنم. می خندم گریه می کنم مینویسم
از علی از احسان از امیر از صبا از آذر از آدریان و هر کسی که در زندگی مجازی من خاطره های خوب نوشت ممنونم!


اضافه نوشت:
دیشب کلی گریستیم من و دل ... مثل شبهای دیگر این روزها... بسکه هیچچی به کام ما نیست
و سرچشمه ی همه ی این نبودنها شعر! دیگه نمیتونم بنویسم. این داره من از پا در میاره باورکن! نبودن تو نه! نبودن شعر منو از پا در میاره!
+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 12:56  توسط زهرا
ا
ین سه هفته مثه سه ماه گذشت...شایدم بیشتر! سه هفته با یکی چند ساعت معرکه گوشه و کنارش...که اگه اونا نبودن الان اوضامون خیلی از این حرفا خرابتر بود!
دلم میخواد یه اتفاقی بیافته. یه اتفاق درونی! میخوام این غبار مسخره که روی ذره ذره ی زندگیم نشسته، بره!
نمیدونم باید چه کار کنم! فقط دارم توسل میکنم به روسریهای رنگیم و به آهنگای شادم و به کتابام و به سرگرم کردن خودم با درسا.
خیلی دلم میخواد فیلم ببینم . فیلمای قشنگم همه دست دوستامه.فقط فقط دوست دارم عاشق کوچولوی Talk to her رو ببینم و اون تیکه ی عطر که پسره روی اون بلندی زیر اون درخت نشست و آخرین عصاره رو اضافه کرد!
همین ! زیاده؟
+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 12:13  توسط زهرا
|
مغزم هنگه. قلبم خسته س.
با دیدن واقعیت مغزم ارور میده ولی دلم باز میخواد ریستش کنه!
میدونی؟ باید باور کرد! باید باور کرد نبودن واقعی آدمها رو...
هیچ وخ نمیتونستم نبود فیزیکی رو باور کنم. آره! درست هم بود! تا وختی وجود کسی رو کنارت حس کنی نبایدم باور کنی نبودشو!
ولی وختی تیکه های پازلو به هم می چسبونی می خندی
به خودت به گریه هات!
پ ن: این دو سه روز تلخ بود. الکی الکی الکی یه استرس عذاب آور بندازی به جون خودت! به علاوه ی یک سری فکرای خسته کننده ی دیگه.
تصمیم گرفتم از این بی فکر بازیا دیگه در نیارم. و تصمیم گرفتم دور تشکل رو که همانا عامل احتمالی این مصایب هست خط بکشم. و درس بخونم البته!
سلام روزهای سخت سیاه ولی به هر حال دوست داشتنی من!
+ نوشته شده در جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 16:23  توسط زهرا
|
«من همانم همان که می گفتی
بچه ام بچه زود می گرید
بچه از روزهای اول تا چشم خود را گشود
می گرید!...»
دیشب عجب بارونی اومد. دیشب چه بغض مضحکی داشتم. دیشب چه بغض تموم نشدنی ای داشتم. مثه اون روزی که توو راهروی مهد می دویدم و گریه م بند نمی اومد و کسی نبود هیچ کس نبود بغلم کنه
دیشب روی تخت خودمو بغل کرده بودم ولی تموم نمی شد. هنوزم تموم نمیشه...
در بطن هر شادی یه اتفاق گریه دار به این مسخرگیه. کاش لااقل میتونستم بلند گریه کنم کاش میتونستم مثه ۱۴ سال پیش هق هق کنم حتی اگه بازم کسی نباشه آرومم کنه...
+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 14:36  توسط زهرا
|
+ نوشته شده در یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 19:46  توسط زهرا
|
از این بیهوده نوشتن و نخوندن خسته م.
میخوام رنگ بپاشم به زندگیم. یه رنگ سطحی. یه چن روزی شاد باشیم خوبه مگه نه؟
ببینید دوستان من! شما منه خره شنگولو میشناسید! خب؟
+ نوشته شده در چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 13:21  توسط زهرا
این روزا سیاه شدن. سیاهیش فقط از حادثه نیست. سیاهیش از یادآوری خیلی چیزاست.
نمیخوام توضیح بدم. بحث فلسفی نیست. خسته م از دسته ی اسکناس بودن. و بعد که دور و بر خودتو نیگا میکنی میبینی همه جا همینه میبینی این جا دیگه نفست بالا نمیاد
میخوام خودمو بزنم به اون راه. می خندم می رقصم
حتی اگه بارون نیاد
حتی
+ نوشته شده در چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 12:12  توسط زهرا
|
چرا این روزها تمام نمی شود؟
+ نوشته شده در دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 18:56  توسط زهرا
|
آدم وقتی گوشی مامانش توو دستشه داره باهاش ور میره، بعد یهو میینه باکس اس ام اسا فقط اسمه نامزد داداششه اونم شومصد تا
بعدن حتی اگه خیلی باشعور باشه هم اس ام اسا رو باز میکنه میخونه و بعد انقدر انقدر یعنی انقدر از این عبارتای لوس حالش بهم میخوره که ..
بذار این امینو گیر بیارم! شارژ مامان از ۵۰۰۰ تومن یهو میشه سیصد کار منه؟ ها؟ بذار گیرش بیارم!
اه اه اه!
آدم بالا میاره!
...................................................
توجه کردید خر درونم کم کم داره آزاد میشه؟
هر چند هنوز و هنوز و همیشه...
+ نوشته شده در یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 16:13  توسط زهرا
|
میدونی ؟ من فوضول نیستما! به خدا نیستم!
ولی این خانومه نشسته این ورم داره با مصطفی حرف میزنه میگه مصطفی دلم برات یه ذره شده! یه سال دیگه؟ دق میکنم دق میکنم دلم برات یه ذره یه ذره شده نیلوفر بهت ایمیل داد؟ چرا فقط برای تو ایمیل میده؟ چرا جواب پی امای منو نمیده؟ عجیبه! چی؟ چرا خب این همه به تو میل میزنه؟
مصطفی! دلم برات یه ذره شده
اینا رو نوشتم که یعنی همین جوری شنیدم. قصد فوضولی نداشتما ! از بی حرفیه!...
بعدشم اومده بودم بگم چه قده خسته م و حرفای همیشگی. و این که این روزا باید توو یونی سیب زمینیهای حلقه شده یا خلال رو در حال رفت و آمد ببینی و هیچی نگی . و ادای آدمای باشعورو درنیاری لطفا. و به روی خودت نیاری این همه غصه رو ،که اینا هم بشن قوز بالای قوز. که واسسی جلو سلف و فقط داد بزنی و حنجره بترکونی که جماعت! یه بارم که شده یکی شین! واسه یه دفعه هم که شدی متحد شین!
این یه هفته که گذشت واسه م مثه یه ماه بود. به خدا یه ماه! امروز سر مهندسی اس ام اسیو که صبا صبح بعد از تولدم فرستاده بود بهش نشون دادم. گفتم صبا فک میکنی اینو کی دادی؟ حس میکنم یه ماه گذشته.
خسته م. این خانومه هم با مصطفی ش رو اعصابه ها! بابا! بی خیال! اعصاب مصاب ندارم میزنم این دم دسگاهو میریزم پایینا! نشسته پشت سر نیلوفر و فک فامیلش بد میگه چه جووور! به خدا من حتی اگه مصطفی مو بخوام ازم بگیرن این جوری تابلو پشت سر رقیبم حرف نمیزنم. بابا هر کاری شیوه ای داره رسمی داره ظرافتی داره. من خودم بخوان مصطفی مو ازم بگیرن عمرن میذارم؟آبروی دختره رو میبرم. ولی خب آدم بایستی بلد باشه دیگه
خب بگذریم. خودتون چطورین؟ راستی این داداش ما احسان خان ما رو دعوت کردن به یک بازی بس زیبا که الان بسی ازم برنمیاد. شرمنده! تاریخ انقضا که اونقدرا نداره البته! داره؟
بعدشم این که
ماه من
کی کامل میشوی؟
+ نوشته شده در شنبه دوم آبان 1388ساعت 20:38  توسط زهرا
|
۲۵ مهر تولدم بود. کوچه گردیا و فکرا و خوشیا و کادوها و دوستا
وخستگیا.
۲۶ مهر برنامه تشکل بود. همون روز فهمیدم دیشب که من خوش تولدم بودم، مادر یکی از دوستا فوت کردن.
همون ۲۶ مهر با بچه ها کلی خوش گذشت اما یه غم گنده توو دلم موج می زد.با بچه ها برگشتیم و توو راه به وسیله همذات پنداری با عروسکی که افتاد توو دستم کلی رقصیدم . خسته و دپ بودم و این رقص حالمو بهتر کرد.
۲۷ مهر صبح با صدای تلفن از خواب پا شدم . خبر مرگ بود و بوی خاکستر. رفتیم بیمارستان.
و از روز تولدم تا حالا هیچچی تسکینم نمیده.. حتی صدای تو حتی بودن تو حتی دیدن تو
دوست دارم بخندم
و گریه میکنم.
دارم گریه کنم
و می خندم.
یه خلاء گنده توو دلم موج می زنه
خسته م. سرم تیر میکشه.
...............................
تلگراف به کسی که نیست:
عشق یه خودخواهیه. اینو بهتر از من میدونی.
خیلی وقته دوسِت دارم
خیلی وقت بود نمی دونستی
اما نمیدونم چرا
این روزا بیشتر از خودم خیلی خیلی بیشتر از خودم
دوسِت دارم!
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 12:58  توسط زهرا
زندگی جریان داره
هنوز
ولی بیهوده ست
خسته م
هیچی تسکینم نمیده
بابت این پست معذرت میخوام
منو ببخش
که حوصله ی زندگی کردن ندارم
ولی دلم نمیاد برم
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 12:40  توسط زهرا
|
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 16:3  توسط زهرا
|
امشب کلی خوب بود. یه اتوبوس خوب با حرفای خوب و یه صبای خوب.
بعد یه نازی و یه مهشید خوب و باز یه صبای باز خوب و یه چن تا خیابون شلوغ خوب و یه ۳ تا آب انار خوب و یه خرکیف خیلی خوب
و خوب و دیگه اینا و همه خوبن سلام دارن خدمتتتون
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 15:41  توسط زهرا
|
آفتاب پاییز ، فلسفه ، مدار ، و ... یک استکان چای
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت 14:52  توسط زهرا
به این فکر میکنم
نوشتنم این جا تابحال چه سودی داشته؟
یه جاهایی واقعا بیخود و مبتذل بوده. و خودم هم خوب میدونم. یه جاهایی دیوونه وار و خطرناک نوشتم.
اما نکته ای که جرقه ی این نوشته رو زد.. دیشب داشتم مبانی فلسفه میخوندم. یه جاهایی یه شک یه بددلی توو ذهنم مثه یه حباب پیدا میشد و انگار من انقدر ازش واهمه داشتم و نادیده ش میگرفتم که تا به خودم میومدم محو میشد. وقتی به یه حقیقت به رسمیت شناخته شده شک میکنی، ذهنت به طور ناخودآگاه پسش میزنه. دلیلش رو دقیقا نمیدونم اسمشو چی بذارم.
اما من دیشب مثه هزار دفعه ی قبل به این نتیجه رسیدم که حداقل واسه من، این نوشتن راهی برای مقابله با این ناخودآگاهِ ترسو و لجبازه. همون لحظه سیو کردن و نوشتنش جراتتو بالا میبره. جرات شک کردن و تمرکز کردن روی تردیدت.
بعدش این که اضافه بر اینا نوشتن خیلی وختا آرومم کرده. خیلی وختا که پریشون بودم. خیلی وختا که حتی یه پریشونیه لجبازه بچگونه ی نفهم منو به چرند نوشتن وادار کرده. و بابت همه شون البته از شما معذرت میخوام.
دیگه دارم غزلای خداحافظیو کم کم میخونم. توجه کردید؟؟
بعدنش دوباره این که حس خوبیه 20 ساله شدن. اما دوست دارم زودتر این چن سال بگذره. زودتر از این ریشونی متمرکز بیرون بیام. هرچی باشه فک میکنم یه بیست و چند ساله از یه بیست ساله کمتر این اعصاب خوردیا رو داره.
راستی! شاید نوشتن یکی از غرایز لاینفک من باشه. اما باور کنید حاضرم هزار بار حاضرم اگر ننوشتن باعث میشه دویاره شعر و شاعری بیاد سراغم، یکسره کنارش بذارم.
تلگراف:
آذر! خوشحالم که شاد و سرحال میشنومت! خیلی خیلی خیلی خوشحالم!
صبا! تو خیلی با مرامی! میدونستی داداش؟!!
...
من بی تو شاعر میشوم اما تو بیا شاید با تو بودن بهتر از شاعر شدن باشد!
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت 14:50  توسط زهرا
|
یه مدته دیگه نمیتونم شعر بنویسم. یا بهتره بگم انرژی گذشته رو روش نمیذارم. خب یکی از دلایلش مطالعه س. ولی این دلیل نمیشه. چون من یه کتاب خون خیلی خیلی حرفه ای نبودم که روزی ۸ ساعت کتاب بخونم که!
از موزون نوشتن دیگه حالم به هم میخوره. حس میکنم دست و پامو میبنده. ولی خب اصلا! اصلا نمیدونم شیوه ی برخورد مناسب با آقای سپید چیه؟ خب درسته اونم شعره درسته اونم نوعی از انواع مستر کلمه س. ولی خب هر کدومشون یه قلقی دارن دیگه.
حالا چیکار کنم؟ اگه بدونید چقده سر این قضیه اعصاب مصاب ندارم!
یک نکته ی مهم در یک پی نوشت مهم:
ببینید! از موضوعات من برداشت شخصی یا عهمومی نکنید! دوستان من! وختی من متن عشقولانه مینویسم تصور نکنید! هیچیو مصداق قرار ندید. نگید ها!!!! فهمیدم!چون هرگز نخواهید فهمید!
بعله!
یک نتیجه ی مهم از یک پی نوشت مهم:
طبق نکته ی بالا برای این که خیال خودم و شما رو راحت کنم کلاُ در روزهای آینده -الان نه!، روزهای آینده- ایشالا از این جا میکوچم! الان برید همون نکته ی بالا رو بخونید تا دوباره به خودتون نگیریدا!منظورم اینه که کلا یک سری دوستان دور و دشمنان نزدیک ما آدرس این وب رو به نحوی دارن. شوما باغیرت! شومای ناموس پرست! دلت میاد همچین زندگی آبجیتو هرکی بخونه؟ بعدشم فک کن که آبجیت کلا عقل مقل یُخ!
واقعا دلت میاد؟
به قول صدیقه
پاییز فصل کوچک کوچیدن من است!
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 15:49  توسط زهرا
|
اون جیریجیرکی بود توو این پست 182 گفتم،
اون دیگه نیستش. یعنی یه مدتیه دیگه نیستش.
انقد دلم میخواد الان یکی بخووونه. انقددددر

پی ن:بعدش خیلی بده وختی یکی پی یکی باشه بعدن یکی دیگه پی اون یکیه اولی باشه، . بعدنش اون یکیه اولیه کلی دلش میگیره به خودش فحش میده خودشو مقصر میدونه حتی واسه یه روزم خودشو مقصر میدونه
میفمی؟
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 13:40  توسط زهرا
|
نوشتن یادم رفته ... میبینی؟ نوشتن یادم رفته
فقط بلدم جمله بسازم
با چشمات
فقط
+ نوشته شده در دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 15:36  توسط زهرا
بعدنش دلش نیست
خودش هم نمی داند
خودش
در خیابانها آواره ی دو تا کلمه ست
شبش پر از عطر گریه و پرنده ی بی رنگ
شبش پر از خیابان و دست
شده
سپس خودش را رفته گم کرده جایی
خودش؟
شما ندیده ایدش
آیا؟؟
+ نوشته شده در دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 15:19  توسط زهرا
|