به این فکر میکنم
نوشتنم این جا تابحال چه سودی داشته؟
یه جاهایی واقعا بیخود و مبتذل بوده. و خودم هم خوب میدونم. یه جاهایی دیوونه وار و خطرناک نوشتم.
اما نکته ای که جرقه ی این نوشته رو زد.. دیشب داشتم مبانی فلسفه میخوندم. یه جاهایی یه شک یه بددلی توو ذهنم مثه یه حباب پیدا میشد و انگار من انقدر ازش واهمه داشتم و نادیده ش میگرفتم که تا به خودم میومدم محو میشد. وقتی به یه حقیقت به رسمیت شناخته شده شک میکنی، ذهنت به طور ناخودآگاه پسش میزنه. دلیلش رو دقیقا نمیدونم اسمشو چی بذارم.
اما من دیشب مثه هزار دفعه ی قبل به این نتیجه رسیدم که حداقل واسه من، این نوشتن راهی برای مقابله با این ناخودآگاهِ ترسو و لجبازه. همون لحظه سیو کردن و نوشتنش جراتتو بالا میبره. جرات شک کردن و تمرکز کردن روی تردیدت.
بعدش این که اضافه بر اینا نوشتن خیلی وختا آرومم کرده. خیلی وختا که پریشون بودم. خیلی وختا که حتی یه پریشونیه لجبازه بچگونه ی نفهم منو به چرند نوشتن وادار کرده. و بابت همه شون البته از شما معذرت میخوام.
دیگه دارم غزلای خداحافظیو کم کم میخونم. توجه کردید؟؟
بعدنش دوباره این که حس خوبیه 20 ساله شدن. اما دوست دارم زودتر این چن سال بگذره. زودتر از این ریشونی متمرکز بیرون بیام. هرچی باشه فک میکنم یه بیست و چند ساله از یه بیست ساله کمتر این اعصاب خوردیا رو داره.
راستی! شاید نوشتن یکی از غرایز لاینفک من باشه. اما باور کنید حاضرم هزار بار حاضرم اگر ننوشتن باعث میشه دویاره شعر و شاعری بیاد سراغم، یکسره کنارش بذارم.
تلگراف:
آذر! خوشحالم که شاد و سرحال میشنومت! خیلی خیلی خیلی خوشحالم!
صبا! تو خیلی با مرامی! میدونستی داداش؟!!
...
من بی تو شاعر میشوم اما تو بیا شاید با تو بودن بهتر از شاعر شدن باشد!